دفتر خاطرات آنلاین پری
میدونم توام مثه من بیکاری پس بیا تو یه چایی بزنیم...
آخی! راستی خوبین؟ من که اصلا خوب نیستم.آنفولانزا گرفتم مدرسه...خیلی خوش میگذره ولی الان خیلی بهترم.با تشکر از مامان گلم(فداش بشم الهی)که تو این مدت حسابی منو تقویت کرد که زودتر خوب شم این روزا هم هر کی بگیره گرفته دیگه باید فاتحه اش رو خوند. هر کسی هم این پست رو خوند جلو جلو یه فاتحه ای واسه من بفرسته.با تشکر!!! یه خبر مهم(از نظر خودم مهم!) ماه پشته ابر نمیمونه که... با توجه به پست های قبلی لطف کنین حدس بزنین چه اتفاقی افتاده البته خیلی ساده ست مطمئنم همه ی شما فورا میفهمین... راستی با اینکه چند روز گذشته ولی دوس دارم تبریک بگم! تولد امام رضا رو به همه ی مسلمانان جهان تبریک میگم حالم خیلی گرفتس.دیگه اصلا حتی وقت ندارم به وبم سر بزنم.آخه این چه وضعیه؟ واسه اینکه هم درس بخونم هم به خودم برسم درسی که باید بخونم رو نوشتم به دیوار حموم چسبوندم.خدایا ببین به چه روزی افتادم... تازه یه عالمه تو مدرسه فعال شدم با دوستام کتابخونه مدرسه رو مرتب کردیم.زمین هندبال رو رنگ زدیم. همه جام رنگی شد یادم رفت بگم روزه دختر که گذشت ولی خب روزم مبارک یه مطلب جالب تو کلاسمون یه زنگ هست خیلی باحاله هر وقت دیگه خسته میشیم زنگ رو میزنیم بیرون.اینقدر حال میده تازه ۲ روزه مدرسه رو یه ربع زود تعطیل میکنیم!!!زنگ داریم دیگه البته مسئولین مدرسه فهمیدن فک کنم اما زیاد به رومون نمیارن.خواهرم خوشش اومده میگه ترو خدا هر روز زود زنگ رو بزنین بریم خونه دیگه خلاصه مدرسه جای خوبیه... روشن از جلوه های مهتاب ست امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوش تر از خواب است خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر به روی دفتر خویش تن صد ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم آه گویی ز دخمه ی دل من روح شبگرد مه گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده ناشناسی درون سینه ی من پنجه بر چنگ و رود می ساید همره نغمه های موزونش گوئیا بوی عود می آید آه... باور نمیکنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بی گمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده ی عشق می نویسم به روی دفتر خویش ((جاودان باش ای سپیده ی عشق!)) چطورین؟ من که خوبم.بالاخره روزگاره میگذره دیگه اونم به خیر و خوشی...
حالا قضیه ی پری پروتون... تو مدرسه من خیلی دختر آروم و درسخونی ام بر عکس تو خونه و محیط های غیر از مدرسه.بچه زرنگا خیلی باهام حال میکنن!خواهره منم چند تا دوست مخ داره که میونمون حسابی با هم جوره. دیروز رفته بودم آموزشگاه.اونچا چند تا کلاس میرم.یکی از همین دوستای خواهرم منو اونجا دیده بود به مامانش گفته بود مامان این خواهره دوستمه اینقدر درسخونه( نمی دونم چه ربطی داره. امروز سر کلاس بودم که خواهرم با همون دوستش اومد(حالا از حرکات خواهرم فاکتور میگیرم چون وقتی میاد سر کلاسمون انگار صد ساله منو ندیده ...)خواهرم میگفت اینقدر با این دوستم غیبتت رو کردیم.راستش من خیلی ناراحت شدم اما به روی مبارک نیاوردم... وقتی اومدیم خونه گفتم چی گفتین غیبت منو کردین؟؟؟ گفت مهسا(همون دوستش)گفته خواهرت مثه پروتون میمونه چقدر مثبت و درسخونه!معموله خیلی بچه گلیه(البته اینکه معلومه!) از اون به بعد خواهرم میگه عیب نداره بهت بگم پروتون؟ خوبین؟ بالاخره اومدم... این روزا که نبودم خوش گذشته.مدرسه و اینا.دیروز تولد مامانم بود کادو خوب واسش بگیرم. هنوز یه هفته نیست که رفتم مدرسه دارم کار دست خودم میدم.ولی تقصیر من و دوستام که نیست تقصیر این دبیراست که باعث میشن ما کلاس رو بهم بریزیم مثلا امروز یکی از دبیرامون میخواست تخته رو پاک کنه،تخته پاک کن رو بر عکس گرفته بود بعد هی زور میزد تخته پاک شه پاک نمیشد دوستم خنده اش گرفته بود داشت ضعف میکرد بیچاره. یا مثلا همون دبیر به هیدروژن میگه ایدروژن!!! داشت میگفت اون قسمت سفیده ی چشم(نمیدونم اسمش چیه ازش نمیاد رگ خونی نداره (اصلا بگو به تو چه خوبه دبیر زیست نیست دبیر دین و زندگیه!)بد من به چشم دوستم نیگا کردم چند تا رگ توش دیدم!میگم خانوم چشم مریم که رگ توشه میگه اون که بشر نیست... دبیر آمارمون اومده بود سر کلاس میگفت من بلد نیستم سوال از تو متن کتاب طرح کنم.حوصله پرسش هم ندارم!!!پس عزیزم چرا اومدی سر کلاس؟ تازه آخر زنگ وقت داده میگه میتونین حرف بزنین درس تموم شد.حالا که میخوایم حرف بزنیم میگه حرف بزنین اما من صداتونو نشنوم ولی با این همه مدرسه خیلی باحاله... باورم ناید که عاقل گشته ام گوئیا او مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آیینه میپرسم ملول چیستم دیگر؟به چشمت چیستم؟ لیک در آیینه میبینم که وای سایه ای هم زآنچه بوم نیستم همچو آن رقاصه ی هندو به ناز پای میکوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمی جویم به سوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آنرا ز بیم در دل مرداب ها بنهفته ام می روم...اما نمی پرسم ز خویش ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست او چو در من مرد،ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوئیا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه...آری...این منم...اما چه سود او که در من بود دیگر نیست،نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود،آخر کیست،کیست؟ اینم به در خواست معین جون بود... امشب میخوام چند تا عکس از زاک افرون بزارم. بازیگر خوبیه قشنگین. حالا عکس ها:
بی کس ترین عاشق پر از شعرم و تهی از قافیه از نظم...! اگر دل داده ام بر باد طراوت برده ام از یاد نمی دانم... امروز بالاخره رفتم مدرسه همش پیش خودم و مامانم و خواهرم میگفتم همه دوستام رفتن ۲. روزه نرفتم مدرسه الان برم تو کلاس واسم جا نیست و از این چرت و پرت ها مثل این بچه های لوس فقط غر میزدم. وقتی رسیدیم مدرسه هنوز نرفته بودم تو با استقبال گرم یکی از دوستام مواجه شدم.(فدام بشه همون دوستم که من اینقدر عزیزم رفتم تو دفتر از ناظممون بپرسم تو کدوم کلاسم هنوز منو ندیده میگه پریچهر تو و خواهرت هر دو، دو روز غیبت خوردین ها(خواهرم یه سال از من بزرگتره تو یه مدرسه ایم).خواستم بگم خانوم حالا بزار یه هفته بگذره باز این مسخره بازیاتو شروع کن که دلم نیومد از دفتر پرتم کنه بیرون رفتیم سر کلاس ، یکی یکی بچه ها ی پارسال و میدیدم تجدید خاطره میکردیم تا اینکه این دبیر ریاضی مضخرف اومد.اینقدر بدم ازش میاااااااااد.ولی ساعت بعدش دبیر شیمیمون که الهی قربونش برم اومد. ساعته بعدشم که عمه ی دوسته خواهرم!!!(چقدر نزدیک!)اومد سر کلاسمون که اینقدر حرف زدیم بیچاره هنگ کرده بود نمیدونست چی بگه کلی کم آورد هنوز نیومده یه تحقیق بلند بالا داده که از اینترنتم نباشه باید بریم کتاب مطالعه کنیم. منم که حس بچه مثبتی و درسخونی بهم دست داده فردا میخوام برم کتابخونه مرکزی شهر کلی کتاب بخونم که آخرشم یه تحقیقی بنویسم که همه کف کنن واسم!(البته زیاد جدی نگیرین) فعلا تا بعد بای نظر یادتون نره. ممنون که با نظراتتون منو همراهی میکنین
دیروز که جمعه بود با خانواده رفته بودیم بیرون.تویه هوای باغ راحت لم داده بودم یه دفعه یه صدایی اومد. پدرم زود رفت سر جاده ببینه چی شده منم مثه این ماجراجوها رفتم یه موتوری با یه ماشینی تصادف کرده بود .مامان منم این وسط هی میگفت نیا اینجا برو پیشه خواهرت منم که خیلی گوش میدم! چشمتون روزه بد نبینه بدبخت موتوریه یه تیکه از استخوان زانوش گیر کرده بود به قفل ماشین طرف من که گفتم مرده... یه خانومی با یه بچه ای هم تو ماشینه بودن مادرم ماموریت داد که برو آب بیار بده به این خانومه ببرش اونور و اینا .خانومه هم هی میگفت دعا کنین نمیره ، خدا کمک کن و از این حرفا خلاصه منم رو حس کنجکاوی رفتم رو سر موتوریه یه جماعتی رو سرش جمع شده بودن ولی هیچیش نشده بود فقط دو تا پاش و یه دستش شکسته بود!!! بابام بهش روحیه میداد میگفت هیچیت نیست بعد بیچاره به بدن خونیش نیگا میکرد وحشت میکرد. بابام میگفت از ترس شوکه شده نزدیک بوده خفه بشه خلاصه حالمون گرفته شد همون خانومه که تو ماشینه بود خونشون نزدیک بود رفتیم رسوندیمش به خانوادش اطلاع داد و موتوریه رو بردن بیمارستان. امیدوارم موتوریه زود تر خوب شه. ماییم دیگه هر روز یه اتفاق جالب واسمون میفته... دیروز با خیال راحت داشتم نهار میخوردم یه دفه تلفن زنگ زد دوستم بود.خلاصه کلی احوال پرسی و اینا بعد احساس کردم داره گریه میکنه هرچی میگم چته میگه آخه اگه بگم ناراحت میشی منم کلی قسم خوردم که ناراحت نمیشم بگو وقتی گفت شکه شدم گفت:زهرا مرد دوسته قدیمیم قهرمان کاراته ایران و جهان که چند وقت پیش از مسابقات چین برگشته بود از پیشمون رفت... زهرا جونم روحت شاد عزیز دلم هر کی این پست رو میخونه واسش فاتحه بفرسته و دعا کنه توی روزنامه ایران روز پنج شنبه یعنی دیروز هم خبر مرگش رو زده یه زلزله تو وبلاگ اومد یه دفه تصمیم گرفتم قالب وبلاگ و بعضی از چیزای دیگه شو عوض کنم. دوس دارم در مورد قالب جدیدش نظر بدین بگین این بهتره یا اونیکی؟؟؟ اصلا با رئال و کاکا حال نمیکنم کاکا وقتی خوب بود که تو میلان بود.اصلا میلان و عشق است... همین مونده بود دوباره ماه مهر ماه بدبختی بیاد من که نرفتم.شاید تا یکشنبه هم نرم تر بودی!!! زندگی ......تر از این ندیده بودم.تازه مامان میگه از این به بعد کلاس رنگ روغن و اینا نمیتونی بری باید بشینی درست و بخونی خب اما کیه که گوش کنه.مگه آدم بیکاره واسه درس از تفریحاتش بزنه؟؟؟ دلم بد جور گرفته انگار آدما هر چی بزرگتر میشن پیچیده تر میشن. تازه خواهرم میگه پریچهر احساس میکنم یواش یواش داری بزرگ میشی! عجب دنیاییه ها اینم یه پست الکی بود همینجوری دلم خواست یه چیزی گفته باشم خزان از پنجره می آید از حیاط که میگذری پاییز بر درختان باغ پنجه میکشد پای به کوچه که میگذاری پاییز سر به کوچه میزند نه به خاطر من محض خاطر تمام شاخه های سبز از این دورتر نرو.... I always needed time on my own I never thought I`d need you when I cry and the days feel like years when I`m alone and the bed where you lie is made up on your side when you walk away I count the steps that you take Do you see how much I need you righ now? when you`re gone the pieces of my heart are missing you when you`re gone the face I came to know is missing too when you`re gone the words I need to hear to always get me through the days and make it ok I miss you I`ve never felt this way before every thing that I do reminds me of you and the clothes you left, they lie on the floor and they smell just like you, I love the things that you do when you walk away I count the steps that you take Do you see how much I need you right now? when you`re gone the pieces of my heart are missing you when you`re gone the face I came to know is missing too when you`re gone the words I need to hear to always get me through the days and make it ok I miss you we were made for each other out here for ever I know we were,yeah and all I ever wanted was for you to know every thing I`d do,I`d give my heart and soul I can hardly breathe I need to feel you here with me when you`re gone the pieces of my heart are missing you when you`re gone the face I came to know is missing too when you`re gone all the words I need to hear will always get me through the days and make it ok I miss you... سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید می رود،می رود،نگهدارش من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فردا ها روی مژگان نازکم میریخت چشمهای تو چون غبار طلا تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در نفس تو رها می شکفتم ز عشق و میگفتم هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود چشم من به دنبالش برود عشق من نگهدارش آه اکنون تو رفته ای و غروب سایه میگسترد به سینه ی راه من ماندم تنهای تنها... ترانه یادم نمیاد تنها بدون دوست دارم بدون که با نبودنت قدم قدم بد میارم طلسم خوشبختیه من چشای عاشق تو بود وقتی که بودی میشد از روزای آفتابی سرود با تو میشه به ماه رسید میشه تو رو نفس کشید میشه طلوع ممتد رو تو آیینه ی چشم تو دید یک لحظه بائیست دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟! یک لحظه بائیست و بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟ و خاطرات گذشته را مرور میکنم در روز های بی تو بودن صدای خش خش برگ ها را از لابه لای صفحات پاییز میشنوم و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند کم کم به این باور میرسم که سرنوشت نثر ساده ایست به صفحات بهاری با تو بودن میرسم بنفشه ها از لابه لای واژه ها سر میرسند و چشمان تو را بهانه میکنند... خیال میکردی قلب من تاب شکستن نداره منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره مرام من تو عاشقی یک دلی و صداقته وقتی میگم نوکرتیم این آخره رفاقته کنار پنجره می آیم نسیم تبسم تو جاری است قاصدک ها آمده اند در رقص باد و یاد سبز و سپید و سرخ و این آخرین قاصدک چقدر شبیه لبخند خاحافظی توست!!!... نگاه با همه بیگانه ات را دوست درم غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم تماشایی تو هستی دیدنت را دوست دارم اووووه بعد از یه سال تصمیم گرفتم این وبلاگ رو آپ کنم جالبه نه؟آخه تو این مدت یه عالمه اتفاق جالب واسم افتاد که اصلا وقت سر زدن به وبلاگمو نداشتم. خوشحالم که برگشتم راستی نظریادتون نره .دوستون دارم فعلا بای.... که مه را تا سحر یار و ندیم است و یا در چهره ی سرخ شقایق که خود بازیچه ی دست نسیم است نشانی از تو میبینم، سراغی از تو میگیرم نمی دانی که من در قطره ی اشک که روزی مظهر خشم تو بوده ست نشانی از تو میبینم، سراغی از تو میگیرم در اندو غریبان، در آه بی نصیبان در آن شبنم در آن گل، در عشق پاک بلبل در ایام بهاران در آب چشمه ساران در این سرگشتگی ها ، در، آن گم گشتگی ها نشانی از تو میبینم،سراغی از تو میگیرم من اینک در رواق کهکشانها در آوای حزین کاروانها در آن رنگین کمان پیر و خسته در آن اشکی که بر مژگان نشسته در آن جامی که خالی مانده از می در آوایی که بر میخیزد از نی نشانی از تو میبینم، سراغی از تو میگیرم غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم، دیوانه ام، بی همدمم،مستم نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو می آیی به بالینم ول آندم که در خاکم خوشامد گومت اما در آغوش کفن گویم غم آوارگی و دربدری غم تنهای و خونین جگری قاصدک وای به من همه از خویش مرا میرانند همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند مادر من غم هاست مهد و گهواره ی من ماتم هاست قاصدک در یابم روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه ی سنگینی عالم درام قاصدک غم دارم غم من صحرا هاست افق تیره او ناپیداست قاصدک دیگر از این پس من و تنهایی و به تنهایی خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی قاصدک حال گریزش دارم میگریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست میشناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته ام خسته میشناسیدم؟ این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم من همان خورشید تابانم میشناسیدم؟ این چنین بیگانه از من رو مگردانید در کف فرهاد تیشه من نهادم ، من من شکستم بیستون را ، من من همان مهربان سالهای دورم رفته ام ازیادتان یا میشناسیدم؟ نام من عشق است میشناسیدم؟
.رفتم دکتر واسم استراحت نوشته دیگه چند روز مدرسه بی
اینم واسه مامانم![]()
![]()
(آخه بچه بلد نیستی چرا انجام میدی؟)
(مرسی که اینقدر تبریک گفتین!!!)
همه بچه ها هم فک میکنن ناظم زنگ رو زده میریزن ![]()
.
)مادرشم گفته از قیافش معلومه.من ![]()
هر کسی یهnickname داره ماله منم پروتونه
کلی مخ به خرج دادم تا تونستم یه
)اگه سیخ بکنی توش هم خون
خب پس چه جوری حرف بزنیم؟

تا اونجایی که من میدونم توی فیلم 17 again و دبیرستان موزیکال بازی کرده.فیلمای 


![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تازه وقتی برم حتما همه میگن چه زود اومدی نمیومدی سنگین
.









![]()

![]()

| Design By : Night Skin |






