قسمت آخر
جمشید که دید مسئله ی مسمومیت من خیلی جدی است رفت تا به حساب خودش اورژانس خبر کند.
من هم از فرصت استفاده کردم و یک بطری آبلیمو را تا قطره ی آخر سر کشیدم و دوباره درازکش کف اتاق
خوابیدم.چیزی طول نکشید که جمشید با یک آمبولانس از راه رسید. بچه ها فشار خونم را گرفتند و بعد
در یک چشم به هم زدن مرا به بیمارستان رساندند.
سه روز دروغی یا بی هوش بودم یا خواب. اما جمشید که حسابی باورش شده بود لحظه ای تنهایم
نمیگذاشت.روز چهارم که مثلا حالم بهتر شده بود عذرم را خواستند. او هم صورتحساب بیمارستان را
پرداخت و با یک تاکسی تلفنی دوباره به خانه برگرداندم.
بعد از اینکه به خانه برگشتم تازه بدبختی ما شروع شد. چون جمشید پای تخت خواب من لنگر انداخت تا
ثابت کند در هر حالی دوستم دارد.
ما به خیال خودمان میخواستیم از دست او فرار کنیم اما حالا دایه ی دل سوخته تر از مادرم شده بود و
می خواست تا بهبودی کامل پای تختم بنشیند.
بودنش نه تنها عذابم میداد بلکه به خاطر مینا وحشت داشتم.دلشوره گرفته بودم اصلا حوصله ی دیدنش
را نداشتم. طاقتم طاق شده بود. دلم می خواست چشمم را می بستم و وقتی باز می کردم مثل یک
معجزه او از زندگی ما بیرون رفته باشد. اما این تنها یک خیال بود زیرا او خودش را جزیی از خانواده ی ما
می دانست. بدجوری گیر افتاده بودیم. از همه بدتر اینکه لحظه ی از مینا چشم بر نمی داشت.
چاره ای جز اینکه به ظاهر زود تر خوب شوم نداشتم. همین کار را هم کردم یعنی درست سه روز بعد از
استراحتم ناغافل از جا بلند شدم. مینا را صدا زدم و گفتم: آماده شو تا بریم بندر خونه ی دایی علی.
مینا هم که منظورم را فهمیده بود گفت: ولی تو هنوز حالت بده باید استراحت کنی.
- نمی خوام بیشتر از این مزاحم آقا جمشید باشم. بالاخره بنده ی خدا کار داره، زندگی داره، گناه نکرده
که با من رفیق شده.
- باشه تا نیم ساعت دیگه همه چی حاضره حاضره. فقط بگو تا کی اونجا می مونیم؟
- نمی دونم شاید تا وقتی که یه کار آبرومند و درست حسابی پیدا کنم.
پس چرا معطلی؟ بلند شو لباساتو بپوش تا منم حاضر بشم
جمشید که انتظار چنین صحنه ای را نداشت؛ ناباورانه گفت: ولی قرار نبود رفیق نیمه راه باشی.
با یک لبخند دروغی رو به او کردم و گفتم: مگه تو ناراحتی که داداش اکبر آدم بشه و سالم زندگی کنه؟
- ناراحت که نه ولی من نمی تونم مثه تو فکر کنم و بی دغدغه نفس بکشم.
- تو خیال میکنی که این طوریه خدا به ما دو تا چشم داده که خوب و بد رو ببینیم. حالا اگه بعضی ها فقط
بدی ها رو میبینن مقصر خودشونن.
- تو اشتباه می کنی. خوب بودن ارثیه، به منم این ارث نرسیده. من حتی از ننه بابام هم سهم نداشتم،
مث علف هرز بزرگ شدم. خودمم می دونم که سمی ام. تو این مدت خیلی فکر کردم که عوض بشم.
ولی دیدم اگه زندگی هزار تا در داشته باشه رو من بسته. اگه بهت بگم همه ی عمرم مث این چند روز
زندگی نکردم باور نمیکنی. تازه خیال داشتم یه جورایی هم با تو فامیل بشم. شاید اون وقت ذره ذره
عوض می شدم.
- منظورتو از فامیل شدن نفهمیدم؟
- خواستم دست بالا بزنی، بزرگتری کنی، اگه قابل بدونی مینا رو بدی به من تا با هم فامیل بشیم.
اسم مینا رو که آورد از شدت ناراحتی مثل جوجه تیغی مو های تنم سیخ شد. بی اراده به طرفش حمله
کردم و گفتم: مردکه ی بی بته مگه من مرده باشم تا تو بتونی به مینا برسی...
فرصتم نداد و با یک ضربه ی محکم دهنم را بست و چند قدم به عقب پرتابم کرد و در همان حال
گفت :منم مث تو تصمیم گرفته بودم آدم بشم ولی تو نذاشتی...
این بار فریاد زدم. از اینجا برو بیرون. تو یه گورسون دیگه آدم شو. اما او دوباره مثل پلنگ زخمی به طرفم
حمله کرد و چنگ انداخت و موهایم را گرفت و دور خودش تابم داد و بعد کوبیدم به دیوار...
برای چند لحظه منگ شدم. زمین و زمان دور سرم می چرخید. مینا هم یک ریز جیغ می زد که دوباره
بلند شدم. اما این بار با یک ضامن دار خودش به طرفش حمله کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.
یک وقت دیدم جمشید کف اتاق افتاده و نفس های آخر را می کشد.
بی اختیار کنار او زانو زدم و نشستم. چیزی برای گفتن نداشتم.
ولی او با زحمت لب باز کرد و آهسته گفت: اکبر...خیلی دلم می خواست بهت ثابت کنم...که ما از
زندگی سهم نداریم و هیچ وقت آدم نمیشیم...ولی تو فرصتم ندادی... .
بعد برای همیشه پلک هایش روی هم افتاد.
مینا هم که وحشت زده به دیوار چسبیده بود و اشک می ریخت گفت: حق با اونه اگه قرار بود آدم باشیم
و درست زندگی کنیم، اون بر شهر به دنیا می اومدیم.
یک ماه از آن روز میگذرد.
دیروز وقتی که رای دادگاه قرائت شد و شنیدم که اکبر... معروف به اکبر سوسول، تا چند روز دیگر اعدام
می شود، باورم شد که جمشید درست میگفت. زیرا قرار نبود مهره های این بازی سیاه باشند و امروز
پایان قصه ای دیگر، زیر طناب اعدام تمام می شود. قصه ی آدم هایی که ریشه در خاک جنوب شهر
دارند.
خاک فقر...